خرید بک لینک
خدایِ عادلِ عادلِ حکیم؛با چه منطقی من زندهم که برم لش کنم زیر باد کولر با موزیک هد بزنم، بعد نابغه ریاضیِ دنیا ر ورداشتی کشتی؟:/ نه جدی میگما :))))))) + عنوانو هم مامانم برگشته میگه. :))))) ++ یه ژن نهفته اینجور وقتا در من وجود داره، که با تمامِ وجود احساس نفرت میکنه نسبت به کسایی که ابرا

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 16:16

من از تمامِ حسهای خوبِ دنیا.. از تمامِ خندهها.. از تمامِ لبخندهایِ از تهقلبِ جمعنشونده... از نفهمیدنِ ادامه درس بعد از « انگشتهات رو بدون فاصله روی انگشتام رها کن، تا بهت بگم چطوری» ها...

براتون نگاهی که از عشق به لرز افتاده رو آرزو میکنم؛

وقتی توی مغازه و وسطِ انتخابکردنِ گوجه، سرتون رو بالا میارید..

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 2:58

کی گفته قانون مرفی فقط نوید اتفاقای بد رو میده؟ قانون مرفی میتونه از عمق یه شب ترسناک برای نت فالش در بیاد، تلاش من برای قوت قلب، عقب انداختن تمرین کنسرتش برای دیدن من، یه سوءتفاهم بزرگ، دعوا و دلخوری، آشتی، برنامهی من برای رفتن به جنت آباد و دیدنش، دل خوری ته دلم و گفتن:"شاید وقت دکتر داشته باشم

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 17:17

گف آبجی فاک فحشه؟! گفتم آره خب.

امروز دیدم داره « کال آو دیوتی» بازی میکنه، داد زد « فاکیِ فاکفهم » :/

من چیکار کردم؟! کشوندمش کنار و انواعِ و اقسامِ فحشهایی که با فاک ساخته میشه رو بهش یاد دادم که یهوقت اشتباهی چیزِ بیمعنی نگه.

خواهرِ نمونه کی بودم من؟! :))

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 3:14

دیالوگِ اولِ فیلمِ High Strung ( شاید عجیب به نظر بیاد اما از فیلمای محبوب منه) اینه:

The music is always there, buing inside me. I don't know where it comes from. I only know that if it stays trapped within.. I will be consumed.

.شخصیت، خشمگینه

: دیالوگِ آخرِ فیلم.. اینه

Music will always be there ruing inside me. the difference is, now, I understand where It comes from. And I'm ready to share It.

.همونطور که حدس میزنین، شخصیت.. عاشقه

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 3:14

امید به روزهای بهتر؟!

جدی گرفتنِ احتمال وجودِ بوتولینوم** درونِ قوطی - بعد از مدتها- و جوشاندن کنسرو.

به همین سادگیست بعضی وقتها، واقعا!

* قسمتیه از آهنگ Je veux از zaz، که میفرماد من میخوام با دستی به رویِ سینههایم بمیرم. ( نه با سمی درونِ تنِ ماهیَم :/ )

* کلستریدیوم بوتولینوم، به باکتریِ هیولایی که بهخاطرِ سمِ مهلکش کنسروها رو میجوشونیم.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 3:14

نمیدونم حوالی ساعتِ دو و سه دیشب چه بلایی سرِ بیان اومدهبود. حس خفگی داشتم و باید حتما مینوشتم. اما بالا نمیومد. نه خودش، نه وبلاگای مربوط بهش. میخواستم پیش شما شکایت بیارم از سفرایِ یک به بالا هفتگیِ قاره بغلی. تویِ چنلِ یکی خوندم که « .. ( اسم) از شهر خارجشده برای چند ساعتی، وقتی میره حس می

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 3:14

اینستاگرام رو باز کردهبودم و پیج به پیج، « ولچرخی » میکردم. از خودم پرسیدم چرا هیچوقت هیچکس به ما نگفت بازنده بازیِ « کی از همه خوشگلتره؟ » ماییم و ماییم و ما. داشتم فکر میکردم چقدر اعتمادبهنفسم ضربه خورد، چقدر وقتم هدر رفت و چقدر اذیت شدم تا آخرش که فهمیدم بازنده آخرِ این بازی، حتی اگه همه ان

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 20 تير 1396 ساعت: 3:14

نت فالش:ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پی

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 14 تير 1396 ساعت: 2:18

امروز برای ثبتنام مدرسه جدید رفتم. همونطور که بهنظر میاد، عدد شیش دست از سرِ من برنمیداره. منظورم اینه که فرزانگانهایِ تهران تناظر ندارن با هم معمولا. شماره فرزانگانِ متناظرِ دوره اول با شماره شیش، پنجه. اما خب، من از شیش به شیش منتقل شدم چون تنها فرزانگانی بود که رشته منو داشت. اینجا هیچکس ر

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 11:19

از مغازه بیرون اومدیم. گفتم : « بریم بستنی بخوریم؟! » مامان هم خندید که بچه شدم یا چی. از من اصرار. قبول کرد. « پس زود بستنیـت رو بخور که بریم. » و در جوابِ پافشاریم رویِ ضمیرِ « ما» ، گفت « روم نمیشه توی خیابون بستنی بخورم. » زمان ایستاد انگار. چند لحظه فقط نگاهش کردم. بعد از کلی تلاش، پرسیدم «

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 11:19

غیر ممکنه. اما... اما از هزار مایل دورتر، به فاصله ی یه قاره، یه دریا و از پشت بلند ترین کوه دنیا؛ اونقدر دوست دارم که اگه یکی دیدن بلد باشه؛ سر طنابی که از تو دلم زده بیرون رو بگیره؛ صاف میاد ور دل شما.

نتِفالش نوشت: مثِ هردفعه، هر وقت میگه قاره دلم میریزه پایین. جدا یه قارهس الآن فاصلهمون؟! حالا درسته که قربِ دل تفاوتی نکند، ولی کاش شورش درنیاد با ایـــن حجم فاصله تو بعد مکان. :ناخنهایش را از حرص میجود:

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 11:18

اگه درست یادم بیاد، تابستون سالِ 94 یا 93 محشر بود. پر از رفاقت و شیطنت و باوجود بچهبازیا، لذت. تا صبح حرفزدنا و خندههای یواش توی بالش ساعتِ چهارصبح.اینه که از اونسال به بعد، اکثر شبهای تابستونیم رو مشغول غر زدن و مرور خاطره بودم. دیشب که تا صبح، با همدیگه بین ستارهها پرواز میکردیم و من از

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 11:18

- حالا یه حرکت جدید ازت میخوام، تا فردا باید تمرینش کنی. تلنگر و تم رو یاد گرفتم. - تلنگر.. تم.. بک.. مث وقتایِ دیگه که ساز نداریم، ضربِ سبک و ظریف انگشتاشو روی پوستم احساس میکردم. + نمیبینم که.:)) - حسش کن خب. نور خورشید از لابهلای برگا میریخت پایین. پشتمو بهش کردم. انگشتامو بین انگشتاش گم

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 20:24

نت فالش:ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پی

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 20:24

کاش میتونستم بنویسم همهچیزو. کاش کلمهها در مقابلت کم نمیاوردن. کاش من نویسنده ماهری بودم. کاش کاش کاش...

بعدا نوشت: ساعت سه و نیمه. باورتون میشه دقیقا یکساعته که دارم تلاش میکنم بنویسم..؟

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: يکشنبه 4 تير 1396 ساعت: 10:26

یهزمانی ( حدودا همین دوسال پیش ) اکباتان برکت داشت بابا. یکی به نفعِ بیمارایِ سرطانی « اتاق آبی» دِ ویز میزد، صدای ویولن اون مرده با موها و چشمایآشفته میپیچید تو آسمونش. آدمایی داشت که دستایِقشنگ داشتن و قشنگ میخندیدن. «سنتور زن» داشت. پیچکایِ دور آموزشگاه زندهبودن. حالا چیمونده؟ تقریبا هیچ

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 1 تير 1396 ساعت: 9:57

صفحه بندی